تبليغاتX
onLoad and onUnload Example

دوستان خوب
دوستی و عاشق بودن برترین نعمت است!!!کفران نعمت نکنید،
سلام سلام سلام....... خوبید؟.....سلامتید؟....چه خبرا؟....به خدا شرمندم...اصلا وقت نداشتم....از یه طرف درگیر کنکورم و از یه طرف هم درگیر سالگرد بهترینم......

خوب از این حرفا بگذریم .....به خواسته ی شما عزیزان آپیدیم وقتی که گیر میدین ماشالله که ول نمیگنین....

مخصئصا این خاطره ...فداش بشم دختر خیلی خوبیه...از بقیه ی دوستامم ممنونم که اومدن سر زدن ....نگار...نازنین...حالا دیگه اسم نمیارم چون ممکنه اسم بعضی ها یادم بره دلگیر بشن.....

 

راستی از حالا خودتونو آماده کنین ۲ شهریور واسم تفلد بگیرینا

راستی وقتی میاین سر میزنین.... اون چیزی که اون لحظه تو دلتونه و دوست دارین بهم بگین .....بگین میخوام بدونم چیه

 

دوستون دارم....

 

مثل همیشه منتظر و....

بای تا های

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

سلام دوستان گل......

 

با عرض سلام...و تبریک سال نو....آرزوس سلامتی....موفقیت رو برای شما دارم...و امیدوارم که همیشه دلهاتون سر شار از شادی و سررور و خرسندی باشد.....

 

همیشه شاداب و سر حال باشید......اطرافیانتوتن رو هم بچزنونیدیادتون نره ها این  مطلب آر خیلی همه..حتما انجامش بدین

 

آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

آيين و جشن ديرپاي نوروز به عنوان بزرگترين جشن ملي ايرانيان در اصل يكي از دو جشن بزرگ آرياييان باستان - در كنار جشن مهرگان است. پيرامون اين آيين كهن و ديرينه تا كنون بسيار گفته و نوشته شده و از ديدگاههاي گوناگون به ماهيت، اصل و اساس و منشا آن پرداخته شده و در حوزه هاي گوناگوني از قبيل داستان هاي ملي و مردمي،ديني اسطوره شناختي ( و تاريخي ) ، فرهنگ عامه و ... توصيف و تفسير گرديده است. در واقع نوروز فراتر از هر گونه وابستگي ديني و اعتقادي، طبقاتي و فردي و .. متعلق به هر فرد دست كم ايراني در هر لباس و مقامي است و بي ترديد راز پايداري آن هم در همين است.

در اين مقاله قصد بر آن است تا از نگاه زبانشناسي- يا بهتر است گفته شود واژه شناسي تطبيقي دو واژه نو و روز كه ساختار نوروز است در زبان ها و گويش هاي مختلف بيان و بررسي شود. باتوجه به اينكه فارسي شاخه اي از زبان هاي ايراني و ان هم شعبه اي از ايراني كهن و خود شاخه اي از هند و آريائي و اين هم به نوبه خود از شعبه هاي مهم هند و اروپايي مادر است، در ذكر وبيان شواهد، اين سلسله و ترتيب رعايت مي شود.

به آروزی دایدار دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
سلام دوستان گل خودم...این تایپیک به افتخار روز ولنتاین...ببخشید یه کم دیر شد.....

تا واستون بگم ولنتاین چیه؟

اولا این ولنتاینی که همه جهان هر ساله اونو جشن میگیرن سابقه تاریخی نداره...واقعا که...ما ایرانیان خودمون یه جشنی داریم ۲۹ اسفند ماه اگر اشتباه نکنم اسپاردان اسمش باشه...که یه قدمت و سابقه تاریخی در و درازی داره......ولی در هر صورت ولنتاین هم ارزش خوش رو داره...از کم ارزشی برخوردار نیست....همه باید قدرشو بدونیم.......من که  خودک تا حالا تو این روز هیچ سودی ندیدم

ولی بازم خدارو شکر میکنم یه عده از مردم هستن ک واسه خودشون این روز رو جشن بگیرن...البته بگم این روز فقط مخصوص دخترها و پسرهای عاشق نیست مخصوص عشاقه..یعنی چی؟.......

یعنی اینکه معشوقه هر کسی که میخواد باشه....پدر...مادر...برادر....حالا بعضی هام دوس دخترشوندر هر صورت ارزش زیادی واسه همه داره.....

 

دعای آخر«امید ئارم رگهاتون با خون عشق جریان داشته باشه و همیشه قلبتون سرشار از شادی و سرور باشه و هرگز تو زنگدیتون به مشکل بر نخورین و جاده ی زندگیتون صاف صاف باشه.»

یا حق...........از این بای تا های دیگر خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
سلام دوستان گلم ..خوبین سلامتین چه خبرا ....؟...چی کارا میکنین..ما رو که نمیبینین خوش که هستید ها؟صد درصد هستید...اومدم سر بزنم و خاطره ی زمستانی تعریف کنم...منظورم خاطره دوست گلم نیستا اون ارزشش خیلی بیشتر از زمستونه..خوب...جای همتون خالی بود...محمد حسین..خاطره...صبا...ژاماشب...نازی...اسماء همه جاتون خالی بود....

خوب من بگم شما بخندید.....

تو ۴ شنبه ۲ هفته پیش که برف زیادی تو این شهر ما (کرمانشاه)از شهر های ۴ فصل کشور هستش برف نسبتا زیادی اومد..منی که قدم ۱۸۵ هستش تاکمر میرفتم تو برف.....حالا ببنید اتفاقات....

یه روز که تو کافی نت یکی از این بکس نشسته بودیم ییهو هوس زد سرمون بریم برف بازی کجا تو نوبهار ....فکر کنم اسمشو شنیدین.... به هر حال...ما زدیم بیرون با ۷-۸ تا از بچه های گل مثل خودتون زدیم بیرون...ماشین که نبود با پا راه افتادیم یه نیم ساعت تو اون سرما به هر حال رسیدیم ...ولی کاش نمیریسیدیم...وقتی رسیدیم اونجا باور کنین نزدیک ۳۰۰ نفر اونجا بودن ولی فقط ۲۰۰ نفر سالم برگشتن خونه با این دوستایی که ما داشتیمحالا میگم چرا.....این نامردای بی معرفت  برف بر میداشتن اندازه کله خودشون پرت میکردن وسط جمعیتخیلی نامرد بودن خودم شخصا شاهد شکستن سر ۴ نفرشون بودم.....حالا این یه گوشش بود مگه ماشین میتونستد از بین ما رد بشه....۳۰۰ تا گلوله برف پرت میشد طرفش....بغد طرف رودار میومد پایین ..میدید ۳۰ نفر دارن همین جور نیگاش میکنن دیگه حرف از دهنش بیرون نمیومد سوار ماشینش میشد و میرفت...ولی خوب خدایی نمیذاشتم به خانواده و ماشینایی مه شیششون پایینه بزنن...ولی خدایی خیلی حال داد تا وقتی که یگان ویژه اومدهمرو جمع کرد برد ۵ تا از دوستای ما رو هم گرفتن .. ما که تا چراغ چرخان پلیسو دیدیم فرار کردیم....باور کنید هنوزم که هنوزه دست به برف نمیزنن.......

 

نتیجه اخلاقی:هرگز کاری رو نکن که باعث آزار و اذیت دیگران بشه...چون به قولی معروف«دنیا دار مجازاته»........

 

همتون رو دوست دارم...جیگرین همتون بیاین پیشم...

 

بای تا های

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
سلام دوستان....همونطور كه از اسم تايپيك پيداست اومدم چندتا درد دل كنم يه احوال بگيرم و برم....

 

خوي احوالتون چطوره اميد وارم همتون سرحال و سر زنده باشيد..بابا از بس اومدين و سر زدين سرم شيكست ...اين رسمش نبود شايد من افتادم مردم نبايد ببينيد چه بلايي سرم اومده ها؟...دم همتون گرم....سحر...صبا....خاطره....نازنين....آرزو........سپهر.....محمد حسين....ممنونم ازتون كه خبر گرفتين بقيه بي وفا هستين....خوب  جاتون خالي اين چند مدت كه سرگرم ذرس خونئن بودم چه حوادثي كه رخ ندادخلاصه چند تاشو واستون تعريف ميكنم...... .

ما يه روز نشسته بوديم تو اتاقمون داشتيم خيره سرمون درس ميخونديم...ييهو موبايلم زنگ زد بگو كي بود ؟!!

بهترين دوستم كه بعد از عمري از كانادا بر گشته بود....گفت بيا بيرون عشق كردم بريم بيرون حال كنيم....آقا ماهم افتاديم تو رو گفتم باشه ...تو راه زنگ زذم به داداشم و ۴نفر ديگه از اين دوستاي باحالتر از خودمون...واي خدا وقتي يادم ميفته ميميرم از خندم ....خلاصه راه افتاديم ....بگو رفتيم كجا؟بيستون...خلاصه همه چي گرفتيم ...جاتون خالي حسابي حال كرديم...وسايل كباب و   از اين چيزا جاي همتون خالي مخصوصا صبا جات خيلي خالي بود بخندي به اين رفيق بد بختت...واي خدا.....تو راه برگشت به يه دوستي بر خورديم ..بحث يانگوم اومد وسط ييهو يه عكسي نشون ما داد گفت اينم يانگوم ايراني...آقا يه دوست بلا نسبت شما خر گفت من اين عكس رو تو كامپيوتر دارم و از اين حرفا...طرف گفت داري؟اگه داري بزن رو سي دي من ۲۰۰۰۰۰ تومن ازت ميخرم...من مات مونده بودم ...يه دفه يادش افتاد كه عكسرو دل كرده... واي واي واي....واي دلم خدا به خدا نميتونم بگم....آقا طرف سياسي بودتا ما اومديم ...تازه اول تفريح بود...گفت بريم بيرون همه شام مهمون من.كور از خدا چي ميخواد؟...ما هم رفتيم ...چشمتون روز بعد نبينه ...زنگ زد يه نفر تا گفت حاجي همه زرد شديم...من يكي كه داشتم به سكته سرد خفن ميزدم...بگو گفت چي؟ گفت كه حاجي هر چي ماشين داري بفرست بالا واسم هر كدوم از بچه ها هم هر كي دم دست داري بفرست ...آقا ما رفتيم نشستيم همه كه داشتيم تند تند رنگ عوض ميكديم جز من....من همون زرد رنگ مونده بودمچه بد بختب بووووووووووود....نشستيم سفارش غذا داد....ييهو زنگ گفت حاجي در رابطه با اون عكس و دستبند بود من چند نفر رو پيدا كردم...آقا همين رو كه...واي واي وايهمينو كه...همينو كه گفت من كه از بالاي ميز پريدم اون ور و برو كه رفتيمبقيه هم بدو بدو پشت سر من ...كي ندو حالا بدووو...جاتون خالي آقااينم يكي از ماجراهاي زيباي تايم استادينگ من.....اميد وارم كه سرتون رو درد نياورده باشم...بازم ميام بهتون ير ميزنم....دوستون دارم.....بياين پيشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
سلام ..امروز روز اول ماه رمضان هستش ابته بعد از اینکه اخبار اعلام کرد که از ساعت ۱۲.۵ به بعد ماه رمضان شروع شده......

خوب منم که روزه بودم مشکلی واسم ایجاد نشد....ولی خیلی روزه بدی بوده تا هینجا...امروز هر چی فوتبال باز کردم همشو باختم(پلی استشین ۲) ولی خوب تکن هم لازی کردم جبرانش کردم چه میشه کرد ما اینیم دیگهخوب الان شما ها که دارین این تایپیک رو میخونید میگین چه بیکاره اینا رو نوشته که به این حرفا توجه میکنه ولی اگه یه کم دقت کنید مبینید که لا به لاش درد دل منه که مسی به اونم توجه نمیکنه.....

بچه ها من خیلی تنهام تنها تر از اون چیزی که شماها فکر میکنید ...درسته که با پدر..مادر..و برادرم و بقیه فامیل ها ولی از هر لحاظی که قابل بیان نیست و شماها خودتون درکش میکنید تنهام خیلی هم تنهام .....صبا نمیذاره وگرنه تا الان ۱۰۰ بار خودمو... ولش کن...راستی این شماره تلفن منه گفتک شاید بخاین احوالی ازم بگیرین...به هر صورت دوستون دارم همتون رو دوست دارم پسرها جای داداشامن و دخترها جای خواهر های من ...همرو دوست دارم....هر کی منو به عنوان برادر قبول داره یه اوکی به عنوان نظر بندازه تنگ نظرش.... اینم شمارم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

داشتم تو وبلاگ یه دوست میگشتم به این مطلب بر خوردم گفتم شاید براتون جالب باشه ........

******

تو اشرف مخلوقاتی چون میتونی هم وفادار باشی هم بی وفا اما سگ نمیتونه چون حق اتخاب نداره و یک برده هست و ارزش کار تو به این هست که میتونی بی وفا باشی و نیستی و این ارزش تو هست .
تو اشرف مخلوقاتی چون هم میتونی به مردم خدمت کنی و هم نکنی  انتخاب با خود شماست اما گاو وگوسفند برای رفع نیاز خودشون هست که به تو خدمت میکنن پس گاو صفت نباشیم و فقط خودمون را نبینیم .

تو اشرف مخلوقاتی چون هم میتونی نجیب و چشم پاک باشی هم میتونی نانجیب و هیز باشی اما اسب این اختیار را نداره
تو اشرف مخلوقاتی چون زیبایی و زیبایی را دوست داری و میتونی اون را لمس و احساس کنی اما یک اسب زیبایی و زشتی را درک نمیکنه .
تو اشرف مخلوقاتی چون هم میتونی راست بگی و هم دروغ هم میتونی مرد باشی هم نامرد هم میتونی اونقدر بالا بری که به خدا برسی و هم میتونی اونقدر پایین بیای که از حیوان پست تر باشی پس این تو هستی که شرافت خودت را رقم میزنی اما حیوانها این اختیار را ندارند .
چرا اینقدر ما انسانها ارزش خودمون را کم کردیم و شرافت خومون را گم؟ چرا به جایی رسیدیم که خودمون را با حیوانات مقایسه میکنیم؟

ما قلبی داریم که از آغاز آفرینش شیطان نتونست به اون نفوذ کنه ما عقلی داریم که از آغاز تا حالا دنیا را زیر و رو کرده و ما حق انتخابی را داریم که حیوانها و فرشته ها و حتی جن ها هم ندارند .شرافت ما به انتخاب ماست پس با درست انتخاب کردنمون شرافتمون را ارتقاء بدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

کاش در ظلمت شب

در همان لحظه که مهتاب

به خود میپیچد

و همانجا که سکوت

شکل حادثه از درد به خود میگیرد

کاش یک لحظه فقط چهره ی تار اتاق

روشن از نور وجود تو شود

و تو انباشته از بودنها

در کنارم باشی

و دلم با تو در آن تنهایی

یک دم از شوق نگیرد آرام

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

در طلب کوی تو هر غم رواست                  رنج  ، از آن من بی ادعاست

شکوه کنم بهر چه آخر ز او                        پای من اندر ره بی انتهاست

عشق ،  مرا در طلبت زنده کرد                  راه من از راه هزارن جداست

کشته ی تقدیر تو گردم اگر                        هیچ نگویم ،  که بگویم جفاست

صالحه ی دیر و دعایم تویی                       راه من از عابد و سالک سواست

راه به جایی نبرم جز رهت                        درد مرا مرحم مهرت  ، دواست

شور و شعور و شرف از آن توست              کعبه ی قلبم چو تویی را رواست

با که کنم شکوه ؟  بگو آریا                    جز تو دگر صبر و صداقت کراست ؟

 

(دوستان من شعر زیاد گفتم تخلصم آریا هستش البته این شعرو با اندکی تسخیر دزدیدم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
  • ديشب نديدي که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم ديشب که سکوت دق مرگم مي کرد وابستگي ام را به تو عادت کردم در دادگه عشق کنم از تو شکايت به خدايت گويم که مرا کشت دو چشمان سياهت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

تاریخ اکران: ۳۱ آگوست ۲۰۰۷

مدت زمان: ۱:۴۹دقیقه

کمپانی: ام جي ام

درجه بندی: R

کارگردان:Rob Zambie

بازیگران: Malcolm McDowell.Tyler Mane.Daeg Faerch

خلاصه داستان:

بعد از 17 سال مایکل میرز که  اکنون دیگر بزرگ شده است و هنوز خطرناک است .

 به طور تصادفی از mental institution ازاد می شود ( جایی که وی 10 سال در انجا بوده است )

 و فورا به Haddonfield بر می گردد . جایی که ویمی خواهد تا خواهر کوچک خود لوری

 را پیدا کند و اگر در این راه کسی مزاحم وی شود با یک سرنوشت خونین مواجه می شود و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
سلام ندونستم چی تایپیک بدم گفتم همینجوری یه تایپیکی بدم..و......
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
http://www.baxe-oskol.blogfa.com/   نظر بدید و لینک کنید خوشحال میشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
درد دل من.....

 

به خدا دارم میمیرم ....بابا خسته شدم به خدا چه قدر تنهایی و بی کسی ؟ مگه من کیم؟ استغفر الله

حضرت ایوب نیستم که...بابا به خدا دل من خیلی کوچیک تر از این حرفاست.....

به خدا دیگه دیونه شدم......صبرم تموم شده...دیگه تحمل ندارم...کاری ندم دسته خودم خوبه....شرمنده که این چیزارو نوشتم  اخه کسی نبود که پیشش درد دل کنم منم کسی بهتر از شما دوستان گل ندیدم ...به هر صورت ببخشید...امید وارم ببخشید وووو

از همه دوستان ممنونم.....

همیشه موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
آرزو دارم چیزی به تو پیشکش کنم....که در قلب زندگی"شادی را برایت به ارمغان آورد

********

«مشتاقم آرزو کنم تا کسی را بیابی تا بتوانی هر چیزی را با او تقسیم کنی.....»

-آرزو میکنم گه گاه٬فقط گه گاهی به خودت این اختیار را دهی تا به جای آنچه فکر میکنی درست است٬کاری را انجام دهی که مشتاقانه در آرزوی آنی-

«آرزو مند هزاران خاطره زیبا برای تو هستم که در لحظات غمگین آن ها را در نظر آوری»

آرزو مندم کتابی را که عاشقانه دوست داری بگشایی٬صفحاتش را ورق زنی و آغاز کنی نخستین کلماتش را ......

-شوقی را خواهانم که از یافتن هدیه ای برای عاشقت در تو ایجاد می شود....


«آرزو دارم بهاری دیگر را دریابی وشگفت زده ی زیبایی بیشتر آن از بهار پیشین باشی»

-آرزومندم خوشبختی را در دریافت هدیه ای از یک کودک بیابی...

-دسته گلی پژمرده ......

-آب نباتی تا نیمه لیسیده.....

-قورباغه ای......

-یا یکی از بوسه هایش را.....

*****

همیشه نگاهت را دوست دارم

فرارهای کودکانه اش را

آن گاه که باران را

میزبانی می کند ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!
                                                   ***********

      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

                                              * **********

 

     غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!

                                               ***********

ژاپني‌ها به قزويني ها ميگن: تا تاشي توشه

                              *************

         

            
يه تركه به رفيقش...

يه تركه به رفيقش ميگه: غضنفر برو پشت ماشين ببين راهنما كار مي كنه يا نه؟

رفيقش هم ميره پشت ماشين ميگه: كار ميكنه ، كار نمي كنه ، كار مي كنه ، كارنمي كنه ، ...

 *****************


آقا غلام دست ميذاره به برق فيوز مي پره ، فيوز رو ميزنن غلامه مي پره

***************

رشتیه شب از خواب بیدار میشه به زنش میگه من میرم آب بخورم جامو بگیر الان میام

**************

به مرغه میگن راست میگی یا دروغ ؟

میگه راست میگم.

بهش می گن به جون بچّت قسم بخور... میگه به تخمم ! 

***************

تركه بچه اش پس از عيد فطر به دنيا مياد اسمشو ميزاره پس فطرت

***************

تركه سوار اتوبوس ميشه، ميره يك گوشه واميسته. راننده بهش ميگه: آقا اين همه صندلي خالي، چرا نميشيني؟ تركه ميگه: حالا صبر كن، دو دقيقه ديگه همين يك ذره جا هم پيدا نميشه!

*************

دختر وپسر جوانی با هم توی پارک راه می رفتند دختره به پسره گفت عزیزم

این درخت کاج اگه می تونست حرف بزنه درباره ما چی می گفت؟ پسر .میگفت من بلوط هستم نه کاج

****************

یه نفر میره عروسی برف شادی می ریزن سرما می خوره

***************

به يکي ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته ؟! يارو هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ همون يکي ميگه بخاري! يارو كف مي‌كنه، ميگه: باباجان بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه وليتابستونا چه جوري بالاي درخته ؟ باز هم همون یکی ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي درخت

 *********

تنهادليل شب بيداري من توهستي......... تنهاطنين زيبايي كه به گوشم ميرسه صداي توست اي پشه   

***********

                 يك روز يك قورباغه با يك زنبور ازدواج ميكنه قورباغه به زنش ميگه قور قور قوربونت برم زنبور ميگه وز وز وظيفته

***********

be torke migan parsal roze zan baraye zanet chi kharidi mige bordamesh dobey migan emsal chi mikhari mige mikham beram az dobey biyaramesh

***********

اگرمي خواهيد ديگران را هرس بدهيد .... 1.قبل از شروع امتحان از اطرافيانتان چند تا سوال پيچيده که در پاورقي بوده بپرسيد... بعد وقتي همه رو به جون هم انداختيد با خيال راحت براي امتحان تمرکز کنيد... 2-وقتي زنگ آيفون را ميزنيد و در را برايتان باز مي کنند دوباره زنگ بزنيد و بگوييد: ممنون! باز شد! -3.وقتي ميخواهيد تلويزون رو خاموش کني صداشو تا آخرين شماره ببريد بالا تا نفر بعدي که مياد روشن کنه برق از سه فازش بپره
**********
به غضنفر ميكن ۳ تا حيون پرنده نام ببر ميگه كبوتر .خر. كلاغ بهش ميگن خر كه پرواز نميكنه..! ميگه خره يه دفه ديدي پرواز كرد

************

به تركه مي گن چند تا بچه داري مي گه 19 تا مي گن خوب 20 تاش مي كردي رند مي شد . مي گه : فرزند كمتر زندگي بهتر

************

ترکه ميگن چي شد که ترک شدي؟ ميگه: بچه بودم خر گازم گرفت واکسن نبود.

***********

 

ترکه وایساده بوده دم مسجد داشته خرما خیرات می کرده یهو یکی می یاد یه مشت بر می داره .ترکه دستشو می گیره می گه: هووووووی چه خبرته؟ یه نفر ادم مرده اتوبوس که چپ نکرده!!!
 *********

ترکه می ره یه خونه دزدی چون چیزی واسه دزدی پیدا نمی کنه مشقای بچه رو خط می زنه

 *******

به ترکه می گن نظرت راجب گل چیه؟ می گه همان بس که در قران امده: گل هو الله احد

*********

 

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگيره جاخالي ميدم بخوري زمين حالتبگيره

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
عشق يك پسر بچه به هندونهبايد اينطوري به پاي عشق سوختمهر مادري
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
 
عمریست غزل ســرای عشـقم

                               دیوانـــه هـر نوای عشقـم

  عمریست که می سرایم این را

                              من بوسه زن لوای عشقـم

  عمریست مسافری به صد شوق

                              در کشتـی ناخــدای عشقـم

  عمریست که افتخارم این است

                              دلــداده هــر بــلای عشقـم

  در سینـه زشـوق می نــوازم

                             من عاشق و مبتلای عشقـم

  در وسعت دشت وکوه وصحرا

                             من مشتـــــری طلای عشقـم

  ســوزد زنگــاه کـل وجـــودم

                             آتشکــــده ســــــرای عشقـم

  دل خسته ز جغـدو کرکسانم

                            من منتظــــر صــدای عشقـم

  گرچه زخمی وخسته ام ازجور

                            دنبــــال رو رضـــای عشقـم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 
بگذار گريه كنم   نه براي تو  براي عشقي كه مرده است

 بگذار گريه كنم   نه براي تو  براي صداقت، كه كم رنگ شده است

 بگذار گريه كنم   نه براي تو  براي غم ها كه يكنواخت شده اند

 بگذار گريه كنم   نه براي تو  براي آرزو ها كه از بين رفته اند.

 بگذار گريه كنم   نه براي تو  براي محبت ها كه ساكت شده اند.

 بگذار گريه كنم   نه براي تو  براي آدميان كه بي تفاوت شده اند.

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

بی تو

 

نه درسفركشدم نه دروطن بی تو

يك شداست بمن گلخن وچمن بی تو

 

نمانده صبروقرارم بيا كه دلتنگم

زغصه هرنفسی ميدرم يخن بی تو

 

نميشود دل من وا باختلاط كسی

مثال گوله بگوشم خورد سخن بی تو

 

به پيش چشم من ازناز جلوه يی بنما

كه روح من به عذ ابست دويدن بی تو

 

دگرعلاج ندارم مگركه كامدی ای

كه امد ست سرم قصه (مدن) بی تو

 

اگربوصل تو سوزم زهی سعادت من

كه بی اثربود اين سازسوختن بی تو

 

بگو برای خدا عشقری چه چاره كند

نهاده برسربالين خود كفن بی تو

 

 

چشم تو

 

ای صد هزارميكده مدهوش چشم تو

غمخانه ها شد است قدح نوش چشم تو

 

خونين را به نيم نگه مست كرده يی

آيا چه ميكده است درآغوش چشم تو

 

تا روزرستاخيز نيايد به حال خويش

ازهوش رفته مي  سرخوش چشم تو

 

با پسته دهان توسازند خستگان

مژگان خواب گرشده روپوش چشم تو

 

بهرشكارتا كه به صحرا برامدی

گرديده آهوان همه مدهوش چشم تو

 

گفتست ابروی تو مگرحرف قتل من

ديروزبا كنايه درگوش چشم توی

 

داغ تغافل تو چراغان نموده است

يعنی كه عشقری شده گلپوش چشم تو

******

تنها ستاره ی خيالی من ، تو را در کدامين شب بجويم وقتی که هر شب بی تو بودن را به وسعت گريه در مي یابم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط محمد حسین امیری  | 

ورنه آن شوخ را كمر نبود

 

 

شدم از بسكه سخنور سخن از يادم رفت

عمر بگذشت به غربت وطن از يادم رفت

 

بر دلم نيست كنون خواهش گلگشت چمن

آبشار و گل و سرو چمن از يادم رفت

 

لاف سربازی كه من داشتم آن دور گذشت

يك قلم قصهء دارو رسن از يادم رفت

 

طبع افسرد و شدم پير  به دل عشق نماند

زلف پر چين شكن بر شكن از يادم رفت

 

ديده ام تا لب رنگين كسی دوش بخواب

لعل و ياقوت و عقيق يمن از يادم رفت

 

رفته رفته بسرم عشق تو آورد جنون

كسب و كار و هنر و علم و فن از يادم رفت

 

گشتم اينرنگ ز عشق تو مجرد به جهان

پدر و مادر و فرزند و زن از يادم رفت

 

آنقدر از ستم و جور رقيبان دغا

ديدم آسيب كه سيب ذقن از يادم رفت

 

برق رخسار تو از بسكه مرا داد گداز

همچو شمع سحر ی سوختن از يادم رفت

 

همچو مجنون بخدا آنقدر عريان گشتم

كه ز سودای تو چاك يخن از يادم رفت

 

يخنم را كه كند پاره ز عشقت كه چنان

رفتم از دست كه بر سر زدن ازيادم رفت

 

شخص بيدرد بدم منزل من صومعه بود

عشق رو داد  رد او چپن از يادم رفت

 

عشقری تا كه گرفتم پی ليلی روشان

از دويی دور شدم ما و من از يا دم رفت

 

 

 

با همه بيگانگيها آشنای كيستم

راحت و آسوده در ز‌ير لوای كيستم

 

رند شاهد بازم و با نرد بازان همسبق

با وجود اين عملها پارسای كيستم

 

در تمام عمر با پيری نكردم خدمتی

اينقدر با قدر و عزت از دعای كيستم

 

در جهان رنگ بينم پرده های رنگ رنگ

روز و شب سرگرم سير سينمای كيستم

 

در سر كويت ميان خاك و خون ديدی مرا

ای وفا دشمن نپرسيدی فدای كيستم

 

نام من در عشق بازی تا به روم و ری رسيد

شهره و رسوای عالم از برای كيستم

 

می زنم در يك نفس صد چرخ همچون فاخته

در طواف سرو با نازو ادای كيستم

 

گريه و زاری من بينی و ميخندی چرا

پرسشی آخر كه پامال جفای كيستم

 

گاه ميايم به خويش و گاه از خود ميروم

بيخود و سرشار چشم سرمه سا ی كيستم

 

عشقری پرسيدن احوال من از روی چيست

تو نميدانی كه من محو لقای كيستم

 

 

 

گشتم دچار گردش دوران كمك كمك

از سر گذشت خار مغيلان كمك كمك

 

با خنده خنده عشق بمرگم دچار كرد

كارم رسيده است به پايان كمك كمك

 

از ننگ و نام و پردهء ناموس من مپرس

رسوا شدم ز دست نكويان كمك كمك

 

شد سالها كه گل شده شمع مزار من

رفتم مگر زياد عزيزان كمك كمك

 

شيرين لبی كه قيمت خود جان نهاده بود

خط كرد نرخ بوسه اش ارزان كمك كمك

 

شور جنون عشق مرا عاقبت كشيد

مجنون صفت بسوی بيابان كمك كمك

 

فرهاد وار عشقری در بيستون غم

كندم جگر بناخن و دندان كمك كمك

 

 

در عالم كثرتی بكثرت ميجوش

چون واصل وحدث شوی ميباش خموش

 

مجبور كنون كه در سر بازاريی

هر چيز فروش ليك خود را مفروش

 

بسيار ضرر ز زخمر با من برسيد

گويند كه می بنوش زنهار منوش

 

خواهی كه تو در پردهء عفت باشی

بيرون نروی ز خانه ات بی سر پوش

 

در دور حيات خود پريشان نشوی

اين پند اگر كنی تو آويزهء گوش

 

از حال سخنوران اگر آگاهيی

سودت ندهد حديث افسانهء دوش

 

با مردم دردمند گستاخ مباش

مخراش دل دلشده گانرا بخروش

 

جايی كه ستاده ام ببيند نه ستد

از بسكه رمد زمن بوحشت آهوش

 

با داغ بتان اگر بسازی چندی

سر تا قدمت عشق بسازد گلپوش

 

در جيب خود عشقری اگر سر پيچی